خرید بک لینک
حدود یک ماه از آغاز زندگی مشترکمون میگذرهولی خب چون دوران عقد رو هم باهم گذروندیم خیلی تفاوتی نداشت دوران نامزدی با زندگی مشترکخداروشکر ایندفعه با اعتماد به نفس کامل زندگی رو ادامه دادم و انتخاب کردم که بقیه عمرم رو کنار کی بگذرونمولب واقعا لطف خدا و امام رضا بود که همراه خوبی تو مسیر زندگیم گذاشتباورش سخته ولی یهویی شد خنده بر لب دل به عشق......الان شامم و پختم نهار فردارم پختم که فردا ببریم سرکارنشستم دارم تخمه میخورم و تیوی شبکه مستند درباره کرمانشاه نگاه میکنم اسمش ساکنان رود قره سواقایی هم خوابیده بیدارش کنم بریم خرید اخر هفته خانواده رو شام دعوت کردماولین دعوتی بعد عروسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 16:03

ساعت ۱ونیم بامداد

دوروزه سرما خوردم افتادموشه خونه

خودم هوای خودمو باید داشته باشه خونه مامان نیس که هر دم واست همه چی آماده باشه خخخخ

خدایا شکرت به هر حال سلامتی نعمتیه که ان شالله تو هر خونه ای وجود داشته باشه

سکوت شب رو صدای پارس سگ های خیابونی بهم ریخته و شکسته و منم تو اینستا دنبال تزیین وسایل یلدایی برا داداشم

بتونم کمکش کنم تا ببریم برا عروس خانومه گل

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: جمعه 8 دی 1402 ساعت: 15:03

و من دوباره روز تولدم رو جنش میگیرم و خوشحالم در قلبم نوری از امید روشن شده و خدارو شاکرم که در اوج ناامیدی هیچوقت تنهام نذاشته برای همینه که میگم نه شادی موندگاره نه غم

ناراحت بشو ولی زود فراموشش کن

شاد بشو ولی زود فراموشش کن

تولد امسالم خیلی خاص گذشت خدایا مرسی از نگاهت...

۲۳ مرداد ۱۴۰۲

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1402 ساعت: 18:48

من همیشه به دفتر خاطراتم سر میزنم

شاید دیر به دیر ولی همیشه تا زنده ام اینجارو حفظ میکنم

سه روزه ورزشو شروع کردم الان بدن درد شدیدم

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 14:15

چ روزهای بی هدف و بی انگیزه ایشدم یه انسان پوچه پوچدیگه نه خدایی هست که هوامو داشته باشه نه امام رضایییادمه از بیست سالگی اونقد عاشق امام رضا بودم که خودمو محو تماشای اون پیدا میکردم اونقدر تو حرم قدم میزدم تا خسته بشم برمیگشتم خوابگاهاونقدر از بودن کنارش اشک شوق میریختم که حس میکردم قسمتی از وجودمهاما از وقتی که دیگه منو اخراج کرد الان حدود ۸ سالی میشه که دیگه اون حسو حال همیشگیو ندارم اصلا کلا دیگه دوسش ندارم حس میکنم منو نمیخواد ازم خسته س امام رضایی که مث معجزه منو دعوت کرده بود دیگه صدامو نمیشنوه منم دیگه رهاش کردم مزاحمش نمیشم دیگه در خونشو نمیزنم چون دیگه درو بروم باز نمیکنهخیلی از همه آدما خسته م حتی حوصله ندارم دنبال کار بگردم حوصله بحث با آدما رو ندارم همه چی ختم به دعوا میشه انگار همه دنیا ازم طلب دارن و من به همه بدهکارم خسته م کاش برم از این دنیای پوچ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1400 ساعت: 17:19

خواب

بیدار

من بین خواب و بیداری ام

دیگه هیشکیو ندارم دلش برام تنگ شه

دیگه هیشکیو ندارم دوستم داشته باشه

چرا تقدیرم این شد دل کیو شکستم که آهش دامن منو گرفت

کارو منبع درآمد ندارم اینده خوش کنار کسی ندارم 

فقط الکی زنده ام

اگر کرونا بگیرم میمیرم و چ پایان تلخ انسان بودنی داشتم

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: شنبه 1 آذر 1399 ساعت: 2:56

و غروب آخرین روز از آبان ماهه پاییزیمن در اتاق تاریکم ...نوای اذان مسجددرا میشنومآسوده چشمانم را برهم می نهم  و با صداایی که ازاعماق دل گرفته و تنها نای صدا کردن و نجوا با خدا را هم دیگر ندارمچندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: شنبه 1 آذر 1399 ساعت: 2:56

از مرگ میترسم از پیری و فرسودگی میترسم از روزی که دیگه دندون نداشته باشم برای غذا خوردناز روزی که دیگه مهلتی برای زندگیه با نشاط نداشته باشم آره از پیری و مرگ میترسم از پژمردگی میترسم از اینکه رو صورتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:29

سلامی به سرمای تابستانیروزها میگذرند و من هستم با تنهایی های خاص و ویژه خودم من برای خودم مینویسم روزهایم ر ا در این دفتر خاطراتم و اگر اینجا میخونی ینی واسم خیلی مهمه نوشته هامو بخونند و باهام ابراهزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:29

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار

امروز 15 اردیبهشت ماه سال 1398
اولین سالگرد با هم بودنمون رو جشن میگیریم به امید روز ها و آینده ای بهتر
از خداوند مهربان و مولایم علی ابن موسی الرضا میخوام که ضامن پایداری و خشنودی زندگیمون باشند و دعای خیر دوستان همیشه بدرقه راهمان باشد
دلم میلغزد از این دوریه بی هدف خدایا کمکون کن ...

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 6:26

بعد از چند سال دوست - ی با سمیرا بعد از چند سال روز و شب بودن همدم لحظه هام با سمیرا دیگه نتمیتونم باهاش باشم دیگه قید بودن باهاش رو زد م دیگه صبرم لبریز شد دیگه نمیتونم بخاطرش عذاب بکشم از لحظات زندگیش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 21:26

سلامی به دفتر خاطراتم سال نوی جدید هم از راه رسید با تمومه اتفاقای خوب و بدی که سال پیش رو گذروند و عبور کرد از روزهاش و حالا روزهای جدیدی تو راهن من تقریبا بی هیچ حسی روزهارو شب می کنم که فقط بگذرن بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 21:26

این روزهای من کمی غمگین است لحظات پایانیه سال سالی که از لحظه تحویلش زیارت امامرضا در کنار خانواده نصیبم شد و تا سیزده بدر که زیارت مولایم حسین و روز تولد حضرت علی زیارتش نصیبم شد چه خوش بود ایام روزهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 19:10

فردا روز عشقه اروپاییا و غربیاس اما تو ایران هم این روز رو جشن میگیرن روز عشقروز دوست داشتن روزیه که کسیو که دوست داری بهش از صمیم قلبت بهش کادو میدیو میگی دوستت دارم منکه تا حالا همچین روزی نداشتم ببادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 19:26

دی ماه هم از راه رسید زمستان و سوز و سرما هم از راه رسید و با گذشت یلدا دل من کمی   گرفت   اینکه سالها در خانه خدا را کوبیدم که خدایا من چه میخواهم و تو صدایم را نمیشنیدیو آخر به نتیجه رسیدم که خواستنم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 17:55

صفحه بندی