و با گذشت یلدا دل من کمی گرفت
اینکه سالها در خانه خدا را کوبیدم که خدایا من چه میخواهم و تو صدایم را نمیشنیدی
و آخر به نتیجه رسیدم که خواستنم بی فایده س
و در آخر همه را به خودت سپردم و روزهای زندگی ام کمرنگ از پس یکدیگر پشت سر هم می گذشت
و حال یقیین دارم هیچ چیز دست ما نیست
و سرنوشت عجب چیز عجیبیست
دیروز خبری شنیدم که ناخواسته دلم گرفت
واقعا دنیا چیست که اینهمه حرصش را خوردم
دختر عموم مشهد عروس شد و من دانستم هیچ چیز دست ما نیست
دانستم کوبیدن در خانه خدا دست ما نیست
هر آنچه که او بخواهد همان می شود و من چه گریه ها کردم چه اشک ها ریختم
دلم به حال خودم میسوزه
چقدر تنها بودم و چه تنهایی بر سر من آورد
خدایا تنهامون نذار
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزایی