خرید بک لینک

از مرگ میترسم
از پیری و فرسودگی میترسم
از روزی که دیگه دندون نداشته باشم برای غذا خوردن
از روزی که دیگه مهلتی برای زندگیه با نشاط نداشته باشم
آره از پیری و مرگ میترسم
از پژمردگی میترسم
از اینکه رو صورتم چین و چروک بیوفته
اینکه در جوانی حس پیری داشته باشی خیلی فرق میکنه با اینکه جسمت هم پیر بشه
خیلی اوقات یاد مرگ میوفتم و میترسم
یترسم از اینکه هیچکاری نکردم
هیچ کاری برای کشورم برای خونواده م برای دوستام نکردم
فقط روزها رو تلف کردم پشت سرهم
نمیدونم آزارم تو این مدتی که زندگی کردم به چند نفر رسیده حتی اگه اندک هم بوده باشه بازم برام سخته
شاید خیلیا دلم رو شکستند و باعث شدند قلبم ترک برداره و از لحاظ روحی زود پیر بشم
وقتی کنار همسرمم یا کنار خونواده م هستم به این فکر میکنم چقد این روزا زود میگذره چقدر تو دلهامون حسرته حسرت چیزهایی که داریم و چیزهایی که نداریم حسرت غفلتهایی که در زمان کردیم
روزهایی که میتونستیم خوش باشیم و با گریه گذروندیم یا روزهایی که میتونستیم بیشتر تلاش کنیم اما با خوش گذرونی تلف کردیم
توی دلم غوغاست از آینده نا معلوم از اینکه چند سال دیگه زنده هستم و توی دنیای بعدی چی در انتظارمه
الان سلامتی رو دارم الان دندوناتمو دارم اما تا ده سال دیگه کم کم پیری روی جسمم تاثیر میذاره و اونجاست که من دیگه چیزی ندارم برای داشتن
خداکنه مرگم خیلی آروم باشه نه با تصادف نه با بیماری نه با بی آبرویی خیلی اروم مثلا با یه سکته
اما خیلی دوس دارم در اوج ناباوری باشه که همه شوکه بشن
اما رمز اینجا رو کسی نداره و من اگه بمیرم شاید بلاگفا هیچوقت نتونه اطلاع بده خخخخ
امروز یه اعلامیه عزا چاپ کردم با دو تا عکس تو اختلاف ده سال و دیدم چقد عجیب یه آدم تو ده سال چقدر پیییر میشه
خدایا هوامو داشته باش یکم دوستم داشته باش من که خوب نیستم اما تو از خوبیت برام مایه بذار

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:29

صفحه بندی