حالا حرفامون جوری شده که میگه تو شوهر داری نمیتونی منو درک کنی یا دیگه برای من وقت نداری و همیشه خسته ای اما اصلا اینطور نیست
خودش میدونه که منو مجتبی رابطه مون طوری نیست که بخواد جای اونو بگیره یا وقتی که برای اون میذاشتم رو بگیره
ازش دلم شکسته شاید مدتها بود با بعضی حرفاش دلم ترک بر میداشت اما اینبار دیگه شکسته نمیشه ترک هاش رو حتی چسب زد
یه حس تلخی دارم که نمیدونم چطور باهاش کنار بیام
خدایا کمکم کن من تموم تلاشم این بوده برای سمیرا هیچی کم نذارم اما دیگه نمیتونم از عهده ش بر بیام
ولی سمیرا دوستی بود که تموم لحظه هامو باهاش قسمت کرده بودم اما اون باهام روراست نبوود و اینو دیر فهمیدم شایدم فهمیدم اما زیاد بخشیدم
کاش میشد دوستیمون جاودانه بمونه خیلی دلم سوخت چه برنامه ها برای بودن باهاش
خدایا یه دوست خوب دوباره بذار جلو پام همیشه هوامو داشتی ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزایی