چگونه خلق شدم و برای چه خلق شدم
دستانی که تهی است از برای چه زندگی می کند
و خداوندی که بزرگ است برای من بس است
نمیدانم چه بگویم که وجودم سرشار از آرامش شود من تنهایه تنها در این برهوت دنیا فقط مسیر را طی می کنم تا به نا کجا آباد خواهم رسید خداوند میداند
کار می کنم و خرج میکنم اما تا به کی این جوانی مرا همراهی خواهد کرد
وقتی پیرمردی را قد خمیده میبینم فکر سر تا سر مرا میگیرد و می گوید آیا تو روزی پیر خواهی شد ؟
آن موقع چه با خود کرده ای؟
آیا عمرت به گونه ای بوده که تا جان در بدن داری خدایت از تو راضی ، پدر و مادرت راضی ، خویشاوندان راضی ، دوستان راضی بوده باشند ؟
آیا عمر من با اینهمه نماز قضا و با این کوله بار تهی از از اعمال گرانبها رهسپار بهشت ابدی خواهد شد؟
با خود می گویم اینهمه غصه و غم از برای چیست وقتی روز به روز به تعداد قبرهای قبرستان افزوده میشود؟
با خود میگویم اینهمه خرید ، آرایش ، رقص و ساز و دغل از برای چیست وقتی تن بی جانت را در خاک می گذارند ؟
چه فکر ها که از هوش و حواس من عبور نمیکنند و مرا در خود غرق وهم و خیال نمی کنند
آیا کسی هست مرا درک کند؟
آیا من زندگی م به پیری خواهد رسید؟ روزی که قد خمیده شود و دندان هایم یکی یکی از دست رفته باشد ، دستانم لرزان ، موهایم سپید و .... عایا من آبرومند خواهم رفت؟
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزایی