حال غمگین و دلشکسته با بغضی طولانی به کدام آینده می نگرم آنهم اینگونه ناامید تا مهر طلاق بر روی شناسنامه ام بخورد ؟ امام رضای من ضامن زندگیه شکسته ام شو ...
کاش خداوند در و تخته را با هم جور می کرد که هیچکس در زندگی اینگونه غمگین نشود
خسته و دردمندم بارالههی به یاری ام بیا
هنوز سه ماه نشده که او به زندگی ام وارد شده و حال ایگونه من پریشان و خسته از این زندگی
آخر مگر می شود انتخابم نادرست بوده باشد مگر می شود زند گی م تمام شود
این روزها فکر خودکشی را در سر می پرورانم من دیگر تاب اینت اینهمه درد و جدایی را ندارم
من یک مرده متحرک شده ام قلبم دیگر توان تکه تکه شدن را ندارد من دیگر شقایق تنها و مرده هستم
و وای به حال من که نتوانستم همسری برای خودم داشته باشم که برای خودم باشد نه دیگران
زندگی من رنگ غم دارد ....
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزایی